سفارش تبلیغ
صبا

دسته‌ی عزاداری ما بزرگترین دسته‌ی عزاداری شهر است. مثل یک ریل قطار طولانی که انتهایش معلوم نیست. دو ریل سیاه پوشی که می‌تواند یک قطار دراز از رویشان رد شود. قطاری که به قول سهراب بارش نور است و به قول من پر گریه، پر اشک. حسّ شور شیرین اشک‌ها و حس صدای زنجیرها و دردی که در استخوان کتف‌ها می‌پیچد.... محرّم معرکه است. محرّم وقتی است که چشم‌ها در آن بیشتر از بقیّه‌ی اوقات به کار اصلی‌شان می‌پردازند. کار اصلی چشم اشک ریختن است. محرّم برای من حکم رؤیا را دارد، حکم فصل بهار. حکم بوی خاک باران خورده یا بهتر بگویم خاک خون خورده. استشمام بویی که به نظرم بوی خون شهید باشد مستم می‌کند. حسّی شبیه پرواز دارم. محرّم تمام خاطرات کودکی‌ام را زنده می‌کند. محرّم تمام آینده‌ی تاریکم را روشن می‌کند. کاش این دهه تمام نمی‌شد. کاش هر روزم عاشورا بود. عجب روزی است عاشورا. عجب روزی است عاشورا. چه غوغایی است عاشورا. چشم‌ها طوفان در سر دارند. موها حسّ شانه خوردن پیدا نمی‌کنند. فقط مدل پریشان را پسند کرده‌اند. دست‌ها به سمت غذایی رغبت نمی‌کنند و لب‌ها با آب قهرند. چه طوفانی است عاشورا! دسته‌ی عزاداری‌مان به میدان رسیده. مثل هر سال مردمی که جزء دسته‌ی خاصّی نیستند دور میدان جمع می‌شوند. و بیشتر زن‌ها. همان طور که زنجیر می‌زنم نگاهم می‌افتد به "شخصیّت اوّل داستان‌هایم". ایستاده گوشه‌ای و سینه می‌زند. از دست‌ها کار اصلی‌شان را اراده کرده امّا با چشم‌ها دارد کار فرعی یعنی "دیدن" را انجام می‌دهد. آن هم نه کار فرعی حلال. بلکه حرام. دارد زن‌ها را می‌پاید. چی؟! می‌خواهی بگویی: «سوء ظنّ نداشته باش! شاید دارد دنبال همسرش می‌گردد.» دنبال همسرش؟! این آقا مخلوق خود من است. انگار بقیه‌ی داستان‌هایم را نخوانده‌ای. خودم خلقش کرده‌ام. با دو پسر. علیرضا و مهدی و همسری که به نرمی گل‌های بهار است. از بس که خوب و مهربان است. الآن هم می‌دانم کجاست. توی آشپزخانه‌ی هیئت محلّشان مشغول شستن ظرف است. زاویه‌ی دید من دانای کلّ است. از همه چیز خبر دارم. خوب می‌دانم شخصیّت اوّل داستان‌هایم چه مارموزی است. نه تنها فعل و کارش را بلکه نیّتش را هم می‌خوانم و بالاتر این که بین او و افکارش حائلم! ناسلامتی خالقش هستم. از پشت سر می‌روم سراغش و می‌زنم پشت شانه‌اش. مرا که می‌بیند هول می‌کند. سلام و احوال پرسی. می‌گویم: «کار بدی کردم بین کارهای فرعی و کار اصلی چشمانت مختارت کرده‌ام؟!» می‌گوید: «منظورت چیست؟» می‌گویم: «کار بدی کردم در انتخاب کارهای فرعی چشمانت مختارت کرده‌ام؟!» می‌گوید: «عبّاس جان! چیه؟! چی شده؟ چی می‌گی؟ بگو ببینم چه خبر؟ از داستان‌هات تعریف کن!» دارد خودش را می‌زند توی کوچه‌ی فرعی. می‌خواهد حرف را عوض کند. عصبانی می‌شوم و می‌گویم: «از داستان‌هایم چه خبر؟! همین خودش یک داستان است.» چشم‌هایش گرد شده و اضطرابش بیشتر. می‌گوید: «الآن همین داداداستانه... یَ یَ یعنی الآن همه داداران می‌خونن؟!» یک چشمک می‌زند و دستش را می‌کشاند به صورتش و گردنش را کج می‌کند یعنی «قبول می‌کنم. کار غلطی کردم. آبرویمان  را جلوی مخاطبان حفظ کن!» می‌گویم: «حفظ کنم؟! این یک داستان است. همه خوانده‌‌اند و فهمیده‌اند. تازه می‌گویی آبرویم را حفظ کن! تو خجالت نکشیدی. محرّم که فصل اصلی کار اصلی چشم‌هاست آلودیشان می‌کنی به گناه؟! به گناه؟! به جای اشک و آه؟! من تو را نمی‌بخشم. آدم کور باشد بهتر از این است که محرّم حسینی زخم گناه به چشم‌ها بزند. تو بهتر است کور باشی. بله! بنده به عنوان خالق جناب عالی فکر می‌کنم کور باشی برایت بهتر است. تصمیم گرفته‌ام تو را کور کنم.» حالش خیلی پریشان شده. دور و برش را نگاه می‌کند. نزدیک است به گریه بیافتد. می‌گوید: «غلط کردم. اشتباه کردم. خواهش می‌کنم. نکن! ببخش! التماست را می‌کنم.» فکر کرده‌ای من نویسنده‌ای هستم که با زجّه و التماس شخصیّت داستانم دلم به رحم بیاید؟ نخیر! آنچنان قصّه‌ی وحشت‌ناکی برای چشم‌هایش سر هم کنم که دیگر فکر غلط کردن به سرش نیافتد. سراسیمه شده. بلند می‌شود و فرار می‌کند. زده است توی یکی از کوچه‌ها. می‌گویم: «کجا می‌روی؟ تو هر جا بروی من هستم. هر وقت بخواهم می‌توانم نگاهت کنم. می‌توانم فکرت را بخوانم. می‌توانم کورت کنم. بینایت کنم. چلاقت کنم. کجا فرار می‌کنی؟!» از شما چه پنهان قصه‌ی کوری‌اش را این طور کشیده‌ام: الآن دو تا کارگر داربست روی دوش گرفته‌اند و دارند از خیابان اصلی می‌آیند به سمت ته همین کوچه. این آقا هم که همین طور از من فرار می‌کند می‌پیچد به سمت همان‌ها. به سر نبش که می‌رسد و می‌خواهد دور بزند میله‌ی داربست می‌رود توی چشمش. این یکی از چشم‌هایش. دیگری را هم... حالا چرا پیش پیش تعریف می‌کنم؟ خودت می‌فهمی دیگر. ایستاده. دیگر فرار نمی‌کند. صورتش از اشک خیس شده. آن قدر گریه می‌کند که صورتش سرخ و لب‌هایش کج و کوله شده. روی دو زانویش خم می‌شود. روبه‌روی یک خانه که روضه‌ی اباعبدالله علیه السلام بر پا کرده‌ا‌ند. پرچم حضرت اباالفضل علیه السلام را زده‌اند دم در خانه. شانه‌هایش تکان می‌خورند. با همان حال رو می‌کند به من و می‌گوید: «به چشمان اباالفضل علیه السلام قسمت می‌دهم.» اگر یک مخلوق، خالقش را به چشمان اباالفضل العبّاس علیه السلام قسم دهد که چشمانش را سالم نگه دارد چه کار باید بکند؟ باید همچنان چشم‌هایش را کور کند؟ باید چشم‌هایش را سالم نگه دارد؟ باید یکی را کور کند، یکی را سالم نگه دارد؟... چشم‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و می‌گویم: «نه! نمی‌بخشم. باید کور شوی.» نگاهش را می‌گرداند به سمت پرچم و گریه‌اش را بیشتر می‌کند. می‌روم جلوتر. بلند می‌شود و فرار می‌کند. می‌دود به سمت ته کوچه و می‌خواهد بپیچد توی خیابان اصلی و میله‌ی داربست... میله‌ی... چی؟!... نخیر! میلی‌ای درکار نیست. یعنی چه؟ باید میله اینجا می‌بود. من به کارگرها سپرده بودم طوری آمدنشان را تنظیم کنند که با رسیدن این آقا همزمان شود. نمی‌فهمم. کارگرها را بازخواست می‌کنم. می‌گویند: «آقایی آمد و گفت این میله و تمام داربستتان را برای تکیه می‌خواهم.» می‌گویم: «کدام تکیه؟» می‌گویند: «تکیه‌ی اباالفضل العبّاس. ما چه طور می‌توانستیم به تکیه‌ی حضرت عبّاس علیه السلام جواب ردّ بدهیم. راهمان را کج کردیم و کلّ داربست را بردیم تکیه. حالا هم هر کاری می‌خواهی بکن؟ اصلاً اگر دوست داری مصلوبمان کن و دست و پایمان را بر خلاف هم بزن! ما خیلی وقت است به خدای حضرت عبّاس علیه السلام ایمان آوردیم. خالقیّت تو را هم قبول نداریم.» با خودم واگویه می‌کنم: «تکیه‌ی حضرت اباالفضل العبّاس؟ نمی‌فهمم. من که به خادمین تکیه چیزی نگفته بودم. دستوری نداده بودم. پس کی... پس...» شخصیّت اوّل داستان‌هایم پشت سرم ایستاده. حرف‌هایمان را شنیده. فکرش را می‌برد لحظه‌ای که به پرچم اباالفضل علیه السلام نگاه می‌کرد. همان وقت که دیگر از من قطع امید کرده بود. هنوز اشک‌هایش جاری است. راهش را می‌گیرد و می‌رود سر خیابان. می‌خواهد برود تکیه. فهمیده نجات چشم‌هایش کار من نبوده. وارد تکیه می‌شود. روضه‌ی حضرت اباالفضل العبّاس را می‌خوانند. روضه‌ی چشم‌هایش را وقتی افتاد به آب و روضه‌ی لب‌هایش را وقتی نخورد و روضه‌ی دست‌هایش را وقتی.... شخصیّت اوّل نشسته دم در و گریه می‌کند. ضجّه می‌زند و به سرش می‌کوبد. حال پرشانی دارد. گریه‌هایش حس پریشانی دارند. با گریه‌های قبلی‌اش فرق دارند. اوّلین بار است به حالش غبطه می‌خورم. زیر لب می‌گوید: «یا اباالفضل العبّاس مرا ببخش! اشتباه کردم.» روضه که تمام می‌شود  به من می‌گوید: «توی ده داستان بیشتر مرا بازی داده‌ای. چرا اسمی برایم نگذاشته‌ای؟» می‌گویم: «مثلاً چه اسمی؟» می‌گوید: «عبّاس.» می‌گویم: «عبّاس که اسم من است.» می‌گوید: «عبّاس اسم تو نیست. عباس اسم کسی است که چشم‌های مرا نجات داد.» انگار قلب سنگینم منتظر همین تلنگر بود. خجالت می‌کشم از این که نامم عبّاس است. یک جُو معرفت بلد نیستم. دو غاز ایثار و گذشت در وجودم نیست. حالا نوبت من است که گریه کنم.

حدیث: امام علی علیه السلام: کوری چشم از بسیاری از نگاه‌ها بهتر است.
غرر الحکم، باب النظر (نگاه کردن) 491، حدیث11.

   مدیر وبلاگ
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :1
بازدید دیروز :15
کل بازدید : 102633
کل یاداشته ها : 125


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ