سفارش تبلیغ
صبا

نمی‌دانم چه طور پولش جور شد. الآن با همسرم و علیرضا و مهدی کربلاییم. بعد از نجف آمده‌ایم کربلا. به بچّه‌ها می‌گویم: «من بدون غسل زیارت نمی‌روم.» خیلی مضطربم. نمی‌دانم باید چه طور با شش گوشه‌ی امام حسین علیه السالم روبه‌رو شوم. یک حلقوم پر، بغض دارم. و سبد سبد اشک که منتظرند راه چشم‌ها به ضریح شش گوشه باز شود. هنوز پا را از هتل بیرون نگذاشته‌ام دلم طوری می‌شود. چشم‌ها کارشان را از همین جا شروع کرده‌اند. اصلا همسر و علیرضا و مهدی را نمی‌بینم. هیچ کدام از اعضای کاروان که دور و برم هستند را نمی‌بینم. ضریح را که می‌بینم....
شب دوّم شده. نشسته‌ام گوشه‌ای از صحن. گنبد امام حسین علیه السلام را نگاه می‌کنم. نویسنده آمده و نشسته کنارم. می‌گوید: «زیارت قبول!» می‌گویم: «عبّاس جان! سوالی دارم. من که شخصیّت ذهنی داستان‌های توام قیامت دارم؟ قبر و برزخ چی؟ دارم؟ سوال دیگر این است که وقتی حرم امام حسین علیه السلام که در ذهن توست این قدر صفا دارد پس حرم امام حسین علیه السلام که در عالم خارج است چه صفایی دارد؟ کربلا رفته‌ای؟» سوال اوّلم را که می‌پرسم می‌رود توی فکر. امّا با دوّمی بلند می‌شود و می‌رود. وقتی بلند می‌شود طواف اشک‌ها را دور چشم‌هایش می‌بینم. حتم دارم کربلا نرفته. بنلد می‌شوم و دنبالش می‌افتم. می‌گویم: «بالاخره جواب ندادی. قیامت دارم یا نه؟ ها؟! کربلا رفته‌ای یا نه؟ ها؟!» باید حالش را بگیرم. خوب نیست نویسنده این قدر به شخصیّت اوّل داستانش بی اعتنا باشد. از حرم که بیرون می‌رویم یقیه‌ام را می‌گیرد. می‌گوید: «از جون من چی می‌خوای؟» می‌گویم: «جواب دو تا سوال.» با دستش چانه‌ام را می‌چرخاند به طرفی و می‌گوید: «آنجا را می‌بینی؟ آنجا باید یک حرم باشد.» رهایم می‌کند و می‌رود آن طرف‌تر. حالش خوش نیست. طواف اشک‌هایش تمام شده. دارند می‌روند برای سعی. سعی از صفای چشم تا مروه‌ی چانه. یک سعی بی بازگشت. دست‌هایش را باز می‌کند  و دور خودش می‌چرخد و زانوهایش را می‌کوبد روی زمین. داد می‌زند: «اینجا باید بین الحرمین می‌بود. و آنجا حرم حضرت عبّاس علیه السلام. می‌فهمی؟» نمی‌فهمم، نه حرف‌های مجنون‌وار نویسنده را و نه ربط حرف‌هایش به سوال‌هایم را. می‌گوید: «من هم‌نام حضرت عبّاسم. من شرمنده‌ی حضرت عبّاسم. خجالت می‌کشم. رویم نمی‌شود حرم ایشان را در ذهنم تصویر کنم.» می‌گویم: «چه می‌گویی؟! یعنی این همه آدم که نامشان عبّاس است دیگر نباید بروند زیارت. و یا آدم‌هایی که نامشان حسین است دیگر نباید بروند زیارت شش گوشه؟! حالت خوب است؟! حرف‌هایی می‌زنی ها!» همان طور که گریه می‌کند می‌گوید: «نام آن‌ها را والدینشان برایشان گذاشته‌اند. ولی من خودم عبّاس را برگزیده‌ام. من شرمنده‌ام. در هیچ کارم از صاحب نامم پیروی نکرده‌ام.» تازه حالا به خودم آمده‌ام. و تازه فهمیده‌ام که حرم حضرت عبّاس علیه السلام در کربلا است. می‌گویم: «چی؟... حالا... ما چه گناهی کرده‌ایم که شخصیّت‌های ذهنی جناب عالی شده‌ایم. یعنی ما از زیارت حضرت عبّاس علیه السلام محروم باشیم چون جناب عالی شرمنده‌ای؟!» حالا من یقیه‌ی نویسنده را گرفته‌ام. همان طور که اشک‌ها دست بردادر چشم‌هایش نیستند می‌گوید: «چند شب قبل مرد نورانی در خواب دیدم. می‌گفتند حضرت عبّاس است. تمام عبّاس‌ها را جمع کرده بودند. حضرت اشاره کردند به من. فرمودند: «تو. در راه اسلام چه کار کرده‌ای؟» شرح کارهایم را دادم. داستان‌های متعدّدی که نوشته‌ام را توضیح دادم. فرمود: «این‌ها درست. امّا برای نظام اسلام چه کار کرده‌ای؟ نظام اسلام. برای پایان دادن ظلم در دنیا، برای سرکوبی سران شیاطین چه کار کرده‌ای؟ یکی از داستان‌هایت در این زمینه را بخوان!» به مِنّ و مِن افتاده بودم. در همان حال که دست‌پاچه بودم و نمی‌دانستم چه بگویم و چه بکنم، از خواب پریدم. من دیگر طاقت این که حرم حضرت اباالفضل علیه السلام را به تصویر بکشم ندارم.» نمی‌شود کاری کرد. حالش خیلی بد است.
شب آخر است. وقت خداحافظی است. هر کسی برای خودش حالی دارد. همسرم آمده پیشم. آشفته است. می‌‌گوید: «می‌دانستی حرم حضرت عبّاس هم این جاست؟ باورت می‌شود من از روز اوّل حرم‌شان را ندیده بودم.» و می‌زند زیر گریه. شصتم خبر دار می‌شود که نویسنده سر عقل آمده. یا هم اتّفاقی افتاده که حرم حضرت علیه السلام را تصویر کرده. از حرم می‌دوم بیرون. فرصت زیادی ندارم. خیابانی که نویسنده می‌گفت: «بین الحرمین این جاست» آمده. و روبه‌رو.... نمی‌دانم سرعت پاها روی زمین بیشتر است یا سرعت اشک‌ها روی گونه‌ها؟ می‌رسم روبه‌روی ضریح. انگار قلبم است که می‌‌خواهد از چشم‌هایم بیرون بیاید. زیارت می‌کنم. آرام‌تر که می‌شوم نویسنده را می‌بینم. او هم آمده زیارت. نشسته گوشه‌ای. دو داستان توی دستش است. داستان‌ها را تکان می‌دهد و می‌گوید: «آنچه حضرت می‌خواست نوشتم.»

حدیث: امام صادق علیه السلام: هر کس دوست دارد در روز قیامت بر سر سفره‌های نور بنشیند، حسین بن علی (علیه السلام) را زیارت کند.
بحار الانوار ج98، ص72.

  
   مدیر وبلاگ
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :9
بازدید دیروز :15
کل بازدید : 105697
کل یاداشته ها : 125


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ