سفارش تبلیغ
صبا

 

اول ماهست. حرمم. دعای اوّل خمس عشر را خوانده‌ام. حال خوشی داشتم. اشک از اشکم جدا نمی‌شد. همیشه برایم سوال بوده چرا بعضی وقت‌ها حالم خوش است و خیلی از وقت‌ها بد. نکند زیر سر نویسنده .... نه! بعد از چندین داستان که بازی‌ام داده فهمیده‌ام کارهایش همین طور بی حکمت نیست. هر دفعه به او توپیده‌ام جواب دندان شکنی به من داده. این بار باید با احتیاط با او صحبت کنم. آقای نویسنده! با شما هستم. خوبید؟ دماغتان چاق است؟ داستان‌هایتان به خوبی و خوشی می‌گذرد؟ می‌گوید: «سلامت را خوردی؟» سلام می‌کنم و جواب می‌دهد و می‌گوید: «چی شده؟ دوباره می‌خواهی خِرم را بگیری که چرا فلان بلا را سرت آورده‌ام؟!» حق دارد که شاکی باشد. شخصیّت اول داستان‌هایش یعنی من که این قدر عاصی و ناسپاس باشم چه امیدی به دیگر شخصیت‌هایش؟ می‌گویم: «نه. سوالی دارم. چه طور است که گاهی حال خوش و خوبی برایم می‌نویسی امّا خیلی وقت‌ها همین نماز واجبم را به ضرب و زور می‌خوانم.» می‌گوید: «درست است که تمام کارهایت را من می‌نویسم و هر کاری که می‌کنی اگر خواست من نباشد نمی‌شود و درست است که تمام احوال خوش و ناخوشت دست من است، امّا همین طور بی قاعده نیست. بی حساب و کتاب نیست....» همان طور که نویسنده دارد حرف می‌زند نگاهم می‌رود روی گوشی همراهم که دارد می‌لرزد. شماره همسرم رویش افتاده. نویسنده می‌گوید: «جواب بده!» سلام می‌کنم. جوابم را نمی‌دهد. حسابی توپش پر است. داد می‌زند: «معلوم هست از صبح کجایی؟ دو تا جقله‌ات رو انداختی به جون من و رفتی کجا؟ تو چه مردی هستی؟!....» می‌خواهم بگویم: «حالا بعد از چند وقت هوای حرم به سرم زده. یعنی من توی این زندگی حق یه حرم رفتن هم ندارم؟! پس من چه سهمی از زندگی مشترک دارم؟! برم بمیرم بهتر است از این...» این‌ها را نمی‌گویم. بعد از این که خوب حرف هایش را می‌زند و آرام‌تر می‌شود می‌گویم: «تا یه ربع دیگه اونجام.» از نویسنده عذرخواهی می‌کنم و می‌گویم: «می‌شه بقیه‌ی جواب رو تو راه بگی؟» می‌گوید: «بله! داشتم می‌گفتم یک ارتباط‌هایی هست که از اونا سر در نمی‌یاری. کارهایی که خودت انجام می‌دی روی حال و اشکت اثر می‌زاره. مثلاً کسی که چشم‌هاش رو حفظ نمی‌کنه نباید از اون‌ها انتظار اشک خالص راشته باشه. بعضی کارها هم اثر مثبت داره. مثل...» همان طور که نویسنده صحبت می‌کند موتور را روشن می‌کنم و راه می‌افتم. حواسم رفته به حرف‌هایی که زنم زد. نمی‌توانم بگذرم. باشد برسم خانه! بلاخره زن باید احترام شوهرش را نگه دارد. چه طور من هیچ وقت نشده به این شدّت و حدّت با او صحبت کنم؟ چه طور به خودش اجازه می‌دهد با شوهرش این گونه حرف بزند؟ آخ! چه دردی گرفت! پس گردنی نویسنده بود. می‌گوید: «به من می‌گویی جواب بده و حواست می‌رود سراغ حرف‌های زنت؟! ما را گرفته‌ای؟!» می‌گویم: «یک کلمه جوا بده حال امروزم به چه خاطر بود؟ نگفتم ک سخنرانی کن! دو تا گوش مفت گیر آوردی خطابه راه انداخته‌ای؟! اون هم روی موتور؟!» می‌گوید: «حال امروزت به خاطر این بود که در برابر تندی‌های دیروز زنت چیزی نگفتی.» هنگ کرده‌ام. می‌گویم: «یعنی صبر در مقابل نق‌های زنم این قدر اثر دارد؟ مگر می‌شود؟ مگه چیه که این همه اثر داره؟» جواب نمی‌‌دهد. ناراحت شده. عذرخواهی می‌کنم و به غلط کردن می‌افتم. التماسش می‌کنم و می‌گویم: «از زنم عصبانی بودم. یه چیزی گفتم دیگه. ببخشید.» می‌گوید: «اول ازهمه این رو توی گوشت فرو کن که آن قدر که زنت تو را دوست دارد تو او را دوست نداری. تاکید می‌کنم بیشتر از آنی که تو او را دوست داری، او تو را دوست دارد. او عاشق توست. منتها زن وقتی عصبانی می‌شود حتی به خدا کافر می‌شود. این را من نمی‌گویم، مضمون یک روایت است. حالا انتظار داری وقت عصبانیّت احترام جناب عالی را نگه دارد؟! باور کن چیزی توی دلش نیست. می‌خواهد خودش را خالی کند. البتّه تحمّلش سخت است. چیزی مثل هلاهل. دوم به خاطر این که شوهر می‌تواند حال زن را بگیرد. قاهر بر زن است. چه از نظر جسمی و چه از لحاظ منطق و استدلال و مغالطه. یعنی در مقام دعوای گفتاری هم می‌تواند بر زن غالب شود. این دو را کنار هم بگذاری می‌فهمی چه قدر تحمل در مقابل آن سخت است. همین سختی است که صبر در مقابلش اثرات گران‌ بهایی دارد. غیر از آثار زیاد در ایجاد انس و محبت و تحکیم خانواده، اثرات فوق العاده‌ روحی بر تو می‌گذارد.» اصلاً نمی‌فهمم کی ماشین می‌پیچد جلویم. موتور را نمی‌توانم نگه دارم و می‌خوردم زمین و دیگر نمی‌فهمم چه می‌شود.
چشم‌هایم را باز می‌کنم. از سِرُم و تخت سفید پوش و در و دیوار اتاق معلوم است بیمارستانم. همسرم کنارم نشسته. دستم را توی دستش گرفته. اشک می‌ریزد. چشم‌های بازم را که می‌بیند، جوی اشک‌هایش نهر می‌شود. «عباس آقا! عباس آقا! به هوش اومدین!» راست گفته‌اند رسول خدا صلی الله علیه و آله: «همسرانتان را دوست داشته باشید.» واقعاً زن چه انسان و همراه دوست داشتنی است!

حدیث: رسول خدا صلّی الله علیه و آله: هر مردی که بر بد اخلاقی همسرش برای خدا شکیبایی کند خدا برای صبر وی در هر بار، پاداشی همانند پاداش صبر ایّوب سلام الله علیه در برابر بلای او به وی می‌دهد.
مفاتیح الحیاة، بخش دوم، تعامل انسان با همنوعان، ص257. جامع الاخبار، ص102 و 103.

  
   مدیر وبلاگ
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :0
بازدید دیروز :15
کل بازدید : 102632
کل یاداشته ها : 125


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ